تبليغاتX
شهر بی شاعر
 سکوت...
خیلی وقته سکوت کردم . سکوتی که از جنس فریادهای خفه شده تو گلومه . سکوتی که از

جنس بغض های نشکفته است ...

با تمام عشقی که دارم و ندارم این چند خط رو برای دل خسته ام می نویسم . خیلی وقته از

دلم بی خبرم ، اونم سراغم رو نمی گیره . چقدر اشتباه ؟؟؟ بعضی وقتها پرداختن تاوان برخی

اشتباهات امکان نداره . مخصوصآ اگه اون اشتباه از جنس بازی کردن با دل باشه . دل... دلی

که می تونه قشنگ ترین جای دنیا باشه . ولی من قدرش رو ندونستم . چند روز پیش یه سر

به دل تنهام زدم . دلم با اون همه قشنگی و مهربونی که داشت یه قبرستون متروکه شده با

یه سری قبر بی نام و نشون. خدایا...چکار کردم من با این دل کوچیک . دلی که بهترین

دوستم بود . دوستی که گاه و بی گاه لب پنجره اش می رفتم و اون فرصتهای رویایی به من

می داد . تو این دنیا به این بزرگی سهم من همین دل کوچیک بود . تنها چیزیم که به من

دلگرمی می داد وجود و حضور همین دل بود . منی که خودم رو به دلم سپرده بودم . نمی

دونم از کجا شروع کردم و به کجا می خوام برم . کاش از دلم جدا نمی شدم . فکر کردم اگه

به کس دیگه ای بسپرمش قدرش رو می دونه . نمی دونم چرا فکر می کردم هر چی دردهام

بیشتر بشه ظرفیت دلم هم بیشتر میشه . ولی نه...اشتباه کردم . دیگه به صبرم هم

اعتمادی ندارم .

 

احساس می کردم راهم رو پیدا کردم . ولی خدایا...چرا انقدر سر در گمم . خودم رو یه بازیچه

تو چشم دنیا می بینم . بازیچه ای که تمام وقتش رو با اون پر می کنه . اما نه... من که اینو

نمی خواستم . من نمی خوام همه زندگیم به بازی بگذره  که آخرش هم برام خستگی

بمونه . جسم خسته با یه روح بازنده ... خدایا کمکم کن بازیم ندن...

بدترین و به نوعی سخت ترین لحظات زندگیم زمانیه که مجبور می شم انتخاب کنم . همیشه

ترس از اینکه نکنه بازم اشتباه کنم دست و دلم رو می لرزونه. می دونم نباید به موندن فکر

کرد ولی من به رفتن هم فکر نمی کنم . همه فکر من تو رسیدن به رویاهام خلاصه میشه .

رویاهایی که اگر هم برآورده بشن دردی از من دواء نمی کنن . چون تمومی ندارن . اما من

میخوام برسم . ولی هر رفتنی رسیدنی نیست . اما برای رسیدن راهی جزء رفتن نیست .

خدایا...

وقتی همه از دور و برم می رن و با خودم تنها میشم تازه می فهمم چکار کردم و چه روزایی

رو از دست دادم . روزایی که همین طوری از کنارم میگذره...

اما دیگه بسته...چشمام رو می بندم و می گم :

خدایا کاش می شد همه خواستن های دنیا خواستن تو باشه . خدایا می خوام و فقط می

خوام با تو باشم . با تو و یک دنیا بندگی...

نمی دونم چرا می گم خداحافظ  ...  ولی ...  خداحافظ با دلیل و بی دلیل. 

|+| نوشته شده توسط کوروش در سه شنبه 23 مرداد1386 و ساعت 3:36 بعد از ظهر  
 بهار را باور کن
تموم شد . سال ۸۵ با تمام خوبیها و بدیهایش تموم شد . دیگه باید هشتاد و پنج رو قاب بگیریـــم یه گوشه از ذهنمون بذاریـــم . باورتون میشه تمــــوم شد . نمی خوام حرفهای تکــراری و کلیشه ای در مورد سالی که گذشت و سالی که پیش رو داریم بنویسم . قصــدم اینکه خودم رو خــالی کنم . چه خوب و پر از امید و چه بد و سیاه . راستش دیگه خسته شـدم . اینجا بــرای من پایان همه دوســت داشتنها و عشــق هامه . دلهره دارم . می ترســم از اینکه تو این بیقوله رفیق نیمه راه زندگــی باشم . دیگه توانی ندارم تا پا به پای زندگی حرکت کنم . احساس می کنم تو لجن زار زندگی بد جوری گیر کردم . روزهــا و شبها رو با روح سرگــردانم می گذرونم و در کوچه های سرد و بی احساس تنهاییام به آینده ای مبهم و تاریک فکـــر می کنـم . برای نوشتن دلتنگیهایم نه روزنه ای در قلب کوچکم دارم و نه توانـی در دستهــای خسته ام . پر از بغض ام . آنقدر که احساس می کنم این بغض گلوی قلمم رو هم فشار می ده . همه کوچه پس کوچه های شهر بی شاعر رو ماتمی سنگین گرفته . اینجا قــرار بود شهـر آرزوهای من باشه ، ولی گورستانی شد برای دردهـای بی پایان مــن . چند روز پیش قبل از اینکه تعطیلات عید رو به تهران بیام تو گرگــان بودم . شب بود شبی بارانی . از خونه زدم بیرون . قدم زدم . جسم خسته و نحیفم را به تن خیس باران سپردم و زیـــر باران اشکهایم روح دردمندم را شستشو دادم . سرم را بالا گرفتم و دونه های بارن رو تو چشمام قاب کردم . احساس کردم خدا داره گریه می کنه . برای من . برای تنهایی بـزرگ مـــن . من هم گریه کردم . برای خدا و دل بزرگ و تنهایش . خوبیش این بود که من اشکهــای خدا رو می دیدم ولی خدا گریه های منو ندید . مثل همیشه ... خوبیه  گریه کردن زیر بـــارون اینکه کسی اشکهاتو نمی بینه حتی خدا...الان که به گذشته سیاهم نگاه می کنم می بینم که چوب خط همه لحظه هام رو با اشک خط زدم . دیگه بسته . دیگه دلــم بارون نمی خواد . دیگه دلم آسمون نمی خواد . از قاب گرفتن دونه های بارن تو چشمام خسته شدم . بخدا دیگه خسته شدم . هم خودم و هم دل کوچیکم . دل اگــه بیشتر از این بمونه دیگه دل نیست . مگه این دل چقدر طاقت داره . دیـــگه بسته . این همه من ، این همه بارون ، این همه غـــم...مگه چکـــار کرده این دل خون شده که باید این همه غم ببینه . یعنی بهار دلش میاد بعد از این همه غم ، غمی بشه روی غمهـــای دیگه من . توی دفــــتر تقاشی عمـرم هیچ رنگی سر جای خودش نیست . می خـــوام دیگه رنگــی نداشته باشـم . حتی نگـــاهم هم بی رنگ باشه . می خوام تو کوچه پس کوچه های عشق دنبال خـــدا بگـردم . دنبـال ردپــایی از خـــدا . همون ردپایی که تو کــویر دلــــم هم مونده . می خوام بهش بگم که منــم مثل اون تنهام . تنها ... خیلی تنها...

بچه ها توروخدا منو ببخشین که با این قلم سیاهم و این حس ناامیدیم اول سالی حال گیری می کنم . ولی نیاز داشتم به اینکه با شما دوستهای مهربونم حرف بزنم.

راستی سال نو همتون مبارک . امیدوارم سال خوب و قشنگی داشته باشین . پر از عشق و پر از هر چه که خوبه... 

دوستتون دارم... ...

 

بهار را باور کن
باز کن پنجرهها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت  

برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبنک چهکرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتاگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن ...

|+| نوشته شده توسط کوروش در شنبه 4 فروردین1386 و ساعت 7:40 بعد از ظهر  
 تار و پود عشق

مدتی است که حتی گذشته و خاطراتم که روزی تمام دارایی ام

از طی کردن مسیر زندگی ام بود را به فراموشی سپرده ام . ای

کاش برای یکبار می شد برگشت پذیر بودن زندگی را حس کرد .

کاش می شد روزهای پشت سر گذاشته شده را دوباره دید .

ولی افسوس که ما فقط مجبور به حرکت به جلو هستیم و این

برای زنده بودن الزامی است . خیلی سعی کردم به خودم

بقبولونم که زندگیم خیالی بیش نبوده ، سرابی که هر چه دویدم

هیچ وقت احساسش نکردم . هیچ وقت دل تنها و وجود غمگین ام

احساس زنده بودن در زندگی حقیقی را نکرد . و اکنون که پس

از سالها حرکت تو این مسیر پر پیچ و خم به عقب می نگرم

چهره سرد و کدر روزهای بی کسی و در پیش رویم سیاهی

روزهایی که تنم از رویارویی با اون پر از وحشت میشه رو می بینم .

امروز دیگر هیچ چیز نمی دانم ، هیچ چیز نمی بینم  و من از

همین روزها می ترسیدم ... از روزی که روی خاطراتم را گرد

زمانه بگیرد . هر چه می نگرم و می بینم اینست که من

بی خاطرات یعنی هیچ و این وابستگی به گذشته ها  یعنی

مصیبت ، یعنی شقاوت ، یعنی بدبختی . از اینکه انقدر وابسته

خاطرات گذشته شده ام احساس تنفر از خودم تمام وجودم

را پر می کنه . گذشته هایی که سرشار از عشق های

ظاهری ولی شیرین بود و یادآوری آن مانند نسیمی که پیغام

دلدادگی می داد تمام وجودم را گرم می کرد ولی دیر بازی

است که این نسیم تنم را می لرزاند . احساس سرمایی که

تا استخوانم فرو می رود . دنبال عشقم ... عشق الهی ...

همین و بـس...

و این سرنوشت انسانی است که تار و پود هستی اش را

با عشق بافته بودند ... ولی هیهات...   

|+| نوشته شده توسط کوروش در شنبه 14 بهمن1385 و ساعت 7:53 بعد از ظهر  
 دلتنگتونم...
سلام...

وای که چقدر دلم براتون کوچولو شده...

نمی دونم چرا از روزی که پامو اینجا

گذاشتم یه بغض سنگینی گلوی قلمم

رو فشار میده . هر کاری کردم تا با دلم

کنار بیام نمی شد . دلم برای همتون

پر میزد . دلم برای دلتنگیهای همتون

تنگ شده . بعد از دو ماه و نیم امشب

که شب یلداست تصمیم گرفتم با نوشتن

درازی این شب رو احساس نکنم .

راستش تو این مدت روزهای عادی رو

نگذروندم . اومدم اینجا خودم رو پیدا

کنم بیشتر احساس گم شدن می کنم .

خیلی سعی کردم پازل به هم ریخته

زندگیم رو جمع و کنم ولی بعد از هر

تلاش می بینم که هنوز یه قسمت گم

شده داره . الان آخرین دقایق پاییز داره

سپری میشه . ساعت ۱۱:۵۵ دقیقه

شبه . طبق معمول تنهام . به خاطر 

روحیات خاص خودم ترجیح دادم تنهایی

خونه بگیرم . زندگی دانشجویی تنهایی

هم صفای خاص خودش رو داره .

خوشبختانه تو گرگان بارون زیاد میاد و

این دقیقآ همون چیزیه که من دیوونشم . 

تو تهران انقدر تو روزمرّگی غرق شده

بودم که یادم رفته بود بارون تماشائیه...

تو این شب بلند یلدا دلم هوای همتون

رو کرده . دست همه دوستایی که این

مدت منو فراموش نکرده بودن رو می بوسم .

من همیشه برای تشخیص راه درست موندن

به شما نیازمندم . دوستتون دارم .

امیدوارم زمستون قشنگ و سپیدی

داشته باشین ...

راستی بچه ها  ناصر عبدالهی هم که

ترانه وداع رو خوند .

بدترین خبری که تو آخرین روزهای غم آلود

پاییز میشد شنید این بود .  

صدای درد آلودش جاودانه شد .

مسلمآ یه زخم ابدی رو قلب هممون گذاشت .

برای شادی روحش دعا می کنیم .

این از ترانه هایی که با صدای ناصر عزیز

ماندگار شده ... با بغض زمزمه می کنیم ...

گریه کردم ... گریه کردم اما دردمو نگفتم

تکیه دادم به غرورم تا دیگه از پا نیفتم

گریه کردم گریه کردم...

چه ترانه بی اثر بود مثل مشت زدن به دیوار

اولین فصل شکستن آخرین خدا نگهدار

...

...

...            "روحش شاد و یادش ماندگار "  

 

|+| نوشته شده توسط کوروش در یکشنبه 3 دی1385 و ساعت 1:1 بعد از ظهر  
 به صحرا شدم ... عشق باریده بود
نمی دونید چقدر فکر کردم تا چی بنویسم . هیچ

موضوعی پیدا نکردم که در موردش بنویسم . به هر

حال سپردمش به قلمم که خودش هر چی خواست

رو کاغذ بیاره.چون من که نمی دونم چی می خوام

بنویسم . شاید یکی از دلایلی که دستم به قلم نمی ره

این باشه که هوای دلم زیاد ابری نیست . آدم وقتی

دلش گرفته باشه بالاخره هر طوری که شده باشه

اون گرفتگی رو بر طرف می کنه . یکی فریاد می کشه ،

یکی می نویسه ، بعضی موقعها هم دلت می خواد 

کسی محکم بغلت کنه و تو هم از این جمله های معروف

بگی : من دیگه از این زندگی خسته شدم و نمی خوام

ادامه بدم ... تا بالاخره یکی بیاد و دلداریت بده تا یه کم

دلت باز بشه . بگذریم ...

دیشب وقتی به آسمون زل زده بودم و داشتم دنبال

ستاره گم شدم می گشتم نمی دونم چرا این فکر

به سرم زد که نکنه من خودم ستاره گم شده آسمون

کس دیگه ای باشم . داشتم کلی برای خودم حال

می کردم که یه دفعه به خودم اومدم و هرچی داشت

تو ذهنم شکل می گرفت رو سریع پاک کردم .

ولی همین فکر یه نقطه سیاه تو ذهنم باقی گذاشت .

من به یه اصل خیلی معتقدم و اونم اینکه :

وقتی چیزی تموم می شه فقط اندوهش می مونه

ولی وقتی چیزی تازه شروع می شه هزار تا فکر و

خیال داره ...و این اون چیزیه که داره تو ذهن من قوت

می گیره و من نمی خوام همچین چیزی باشه .

من ترجیح میدم آخرین حلقه زنجیر زندگی باشم .

دوست ندارم وسطهای زنجیر معلق باشم که هم

وابسته باشم و هم کس دیگه ای احساس وابستگی

به من داشته باشه ... زندگی برای من در سه کلمه

خلاصه میشه : عزت ، حسرت ، غربت...

مثل بیشتر آدمها تمام عزتم در کودکیم بود .

جوانیم توام با حسرت از دست دادن خیلی چیزهاست 

و مطمئنم در پیچ و خم جاده زندگی غربت به انتظارم

نشسته و حتی می تونم بگم آغوش بازش رو دارم

می بینم . ولی دوست دارم قسمت دوم بازی

زندگیم رو دوباره آغاز کنم . می خوام آرزوهامو در

قالب قشنگ ترین کلمات تو گوش زندگی سر بدم .

می خوام نوای قلب تنها و کوچکم رو بسان آهنگی

دلنشین براش بنوازم . یکی دو سال پیش به خاطر

مشکلات شخصی و روحی مجبور شدم دانشگاه

رو انصراف بدم . ولی امسال برای اینکه زندگیم رو

از حالت سکون و مرداب وارش خارج کنم دوباره تو

آزمون شرکت کردم . البته اون چیزی نشد که

می خواستم . بهر حال هیچ وقت زندگی اون طور

که ما می خواهیم پیش نمیره . راستش شهرستان

قبول شدم . اونم کجا... گرگان...

در هر صورت تصمیم گرفتم که برم . نمی دونم چی

انتظارم رو می کشه...

پاییز هم از راه رسید . در واقع ما داریم یک پاییز دیگه

از پاییزهای اندک زندگیمون رو تجربه می کنیم .

پاییز با همه قشنگیها ، زیباییها و مهربانیهاش برای

من یاد آور غمناک ترین روزهای عمرمه . می دونم

روزهایی که دلم مثل آسمون گرفته مجبورم زیر بارون

قدم بزنم تا کسی اشکامو نبینه . با این حال پاییز رو

دیوانه وار دوست دارم . دوست دارم خودمو تو احساس

خیس و غمناک بودنش رها کنم تا وجودش رو بهتر

احساس کنم .

شاید خیلی ها از این سبک نوشتن خوششون نیاد .

همون طوری که یکی از دوستان وبلاگ نویس

( رز عزیز و مهربونم ) که من خیلی به قلم و دل پاکش

ایمان دارم همیشه منو زیر باران انتقاداتش خیس می کنه

با این مضمون که چرا من همیشه غمها و مشکلات زندگی

رو میبینم و نمی ذارم آفتاب مهربونی تو دشت تنهاییهام

بتابه . ولی من به این دوست ، هسفر و همرام مهربون

و دوست داشتنیم می گم که این طور نیست . من تو

زندگیم کم خوشی نداشتم و ندارم . راستش آفتاب

دقیقآ بالای سر منه و من حرارتش رو احساس می کنم

ولی آسمون زندگیم ابریه ... نمی دونم چرا نمی تونم

تو این خراب آباد دنیا احساس خوشحالی واقعی کنم .

من مطمئنم همه ما یک درد مشترک دارم . اصلآ یک گوشه

قلبمون مشترک و برای هم می تپه . اگه این طور نبود

هیچ وقت نمی تونستیم تو این خونه های تنهاییمون

دور هم جمع بشیم . من چند روز دیگه می رم .

شاید نتونم زیاد آپ کنم ولی مسلمآ نمی تونم دوری

شما دوستهای گلم رو تحمل کنم و این بهترین بهونه

است برای سر زدن به شما...

از یه موضوعی خیلی خوشحالم ... تنها میشم ...

خیلی ... و من عاشق تنهاییم

 

من عادت می کـــــنم با درد تازه

جدایی شاید از من ، من بســـازه        

|+| نوشته شده توسط کوروش در یکشنبه 16 مهر1385 و ساعت 0:56 قبل از ظهر  
 

من خودم وقتی قرار باشه در مورد مطلبی از

پیش تعیین شده چیزی بنویسم بدون شک

ذهنم همراهی و همیاری نمی کنه . خودم هم

تو دلیلش موندم . امشب بعد از اینکه شب و

سیاهی همه جا رو فرا گرفت احساس کردم

وقتشه قلم رو بردارم و یه کم کاغذ هارو سیاه

کنم . البته دلیل و پیش زمینه اون هم

درخواستی بود که دوستی وبلاگ نویس با

عنوان " بغض گرفته " از من کرده بود با این

باب که برای دل شکسته اون بنویسم .

دوستی که متاسفانه چند صباحی که دیگه

دستش به قلم نمی ره و ما رو تو این وادی

و به قول خودش دنیای مجازی تنها گذاشته .

این دوست اهل دل تو کامنتی که برای

پست قبلی گذاشته بود حرفهایی به زبون

آورده بود که بد جوری منو تحت تاثیر خودش

قرار داد . باید به این دوست عزیز بگم که من

تو یکی از پستهای قبلی هم گفتم که من

خودم هم خسته ام . خسته از دوروئی ها ،

دورنگی ها و ... بخدا قسم من خـــودم

بی سرپناهترین آدمهایم . من دردم بحران

بی هویت بودنه . من خودم باغبانیم که

وجودم پر از علفهای هرزه . وقتی به خودم

جسارت می دم که فلم رو بردارم و به

اصطلاح دردم یا فرقی نمی کنه دلیل درد

و غمم رو روی کاغذ بیارم مثل یه قطره

جلوی دریا احساس حقارت می کنم .

آخه مگه میشه انسان این همه سردرگم

باشه . من وقتی تصمیم گرفتم شانسم

رو تو وبلاگ نویسی امتحان کنم بارقه هایی

از نور تو وجود تاریکم دمید . نمی دونم چرا

احساس می کردم می تونم یه تحولی تو

زندگی ساکن و مرداب وارم ایجاد کنم .

نمی خوام بگم الکی بود ولی اونطوری

نبود که فکر می کردم . نمی دونستم

اینجا به عنوان یه دوست کاذب و خیالی

روت حساب می کنن و هیچ ارزش دیگه ای

نداری . یه چیزی خیلی منو آزار میده .

هراز گاهی یکی از دوستانی که به قلمش

عادت کردیم به خاطر یه سری دلایل واهی 

و کاذب خداحافظی می کنه و دوستانش رو

در حسرت دیدن راههایی که به قلبش منتهی

میشه ، میذاره . همه ما یه زمانی عاشق

میشیم . کسی نمی تونه بگه که تا حالا

این حس بهش دست نداده و تا حالا یه

عشق کاذب و زمینی رو تجربه نکرده . ولی

یه چیزی که خیلی واضحه برخورد ما آدمها 

تو این زمینه با هم دیگه خیلی متفاوته . اگر

واقعآ دلیل کم آوردن و کنار کشیدن آدم تو

زندگی یه شکست عشقی اون هم از نوع

کاذبش باشه واقعآ جای تاسف و تامل داره .

چرا ما انسانها عادت کردیم به هر چیزی تا

موقعی که برامون جذابیت و اهمیت داره ،

ارزش قائل باشیم . ولی وقتی مال خودمون

شد همه چیز رو تموم شده می دونیم .

ما هنوز فرق بین عاشق شدن ، دوست داشتن ،

عادت کردن ، هوی و هوس و ... از هم تشخیص

نمی دیم اون وقت میاییم و دم از عشق الهی

می زنیم . ما باید قبول کنیم که همه چیز مرده .

باید قبول کنیم که تو سینه کثیف دنیا چیزی

به نام خوبی پیدا نمی شه . وقتی از آزادی ،

از پاک بودن و پاک زیستن و از جوانمردی صحبت

کنی مطمئن باش به چشم یه ابله بهت نگاه

می کنن . وقتی تو صحبت هات اشاره به

پژمردن یه گل کنی دیوونه ای ... وقتی به

چشمهای یک بچه یتیم ، گدا ، ... نگاه کنی

و بغض گلوت رو فشار بده یا حتی با نگاه

کردن به یه پرنده ای که تو قفس پریدن رو

تمرین می کنه تا نکنه پرواز یادش بره اشک

تو چشمات جمع بشه به چشم یه آدم غربتی

و عقب افتاده بهت نگاه می کنن . دیگه چی

بگم . از کدوم درد برات بنویسم تا بدونی منم

برای خودم و تو دنیای کوچیک خودم کلی بغض

نشکسته دارم  که ... برای منم همه چی با

یه عشق زمینی آغاز شد . با یه از دست دادن

( نه از نوع معمولی ) شدت گرفت و وقتی

چشم باز کردم دیدم دیگه اون آدم سابق نیستم

که اجازه بدم قلبم قبرستون یه سری عشق

زمینی بشه . آره من عاشقم ، عاشق انسان ، 

عاشق انسان و دردهای انسان . عاشق

گرسنگی ، تشنگی ، برهنگی ، دربدری ،

اسیری و... انسان . انسانی که مجبوره در

نهایت مظلومیت با همه اینها یا بجنگه یا کنار 

بیاد . من ترجیح میدم بجنگم . نمی خوام این

عمر باارزشی که خدا بهم داده رو هدر کنم

تا خدایی نکرده فردای قیامت شرمندش بشم .

ولی هنوز راهش رو پیدا نکردم . هنوز تو خودم

و درون خودم گمم . هنوز راه خروجی قلبم رو

پیدا نکردم . یه روزنه هایی هست که یه نور

ضعیف ازش به قلب تاریکم می تابه ولی فکر

نکنم راه خروجی باشه . مطمئنم راه خروجی

اون منو به جاهای خیلی روشن تر از این دنیا

می بره ، خیلی روشن تر...مطمئنم اونجا جایی

که حتی هوایی رو که تنفس می کنی هم

دوست داری . خیلی دوست دارم زودتر

پیداش کنم . ولــــــــــــــــی...

صحبت از پژمردن بک برگ نیست

وای ، جنگل را بیابان می کنند...  

|+| نوشته شده توسط کوروش در چهارشنبه 15 شهریور1385 و ساعت 11:37 قبل از ظهر  
 بد جورس سردرگمم

سلام

نزدیک به یکماهه که دستم به قلم نمی ره.

خیلی حرفها دارم ، ولی نمی دونم چرا

ذهنم قفل شده . تو این مدت چند بار قلم

رو برداشتم و یه کاغذ سفید جلوم گذاشتم 

تا هر چی تو ذهنم سنگینی میکنه رو بریزم

بیرون تا شاید یه کم سبک بشم . ولی وقتی

به خودم اومدم دیدم چند تا خط کج و کوله همه 

اون چیزی بود که تو ذهنم سنگینی می کرد . 

نزدیک بود پس بیفتم . مگه میشه بعد از این همه 

روز چند تا خط این همه زندگیت رو به هم بریزه . 

مگه میشه حاصل این همه کلنجار رفتن با ذهن چند 

تا خط نامرتب باشه . نمی دونم شاید توانایی

منتقل کردن افکارم به قلم و کاغذ رو از دست 

داده باشم . یا شاید هم دلم برای کاغذ سفید 

می سوزه که.....بگذریــــــــــــــم...

تو پست قبلی یکی از دوستان اهل دل انتقادی 

از من کرده بود در این زمینه که چرا همیشه یه

جورایی تو نوشته هام غم موج میزنه و اثری از 

امید نیست . راستش در جواب به این همسفر

مهربون باید بگم که من خودم هم شاید نتونم در

این مورد جواب قانع کننده ای بگم ، ولی اینو

می دونم و به جرات می گم که دوست دارم

اگه می خندم با تمام خنده هام باشه و اگه

گریه هم می کنم با تمام غمها و اشکهام باشه .

من اگه مطلبی هم می نویسم ( حداقل در حال حاضر )

به خاطر از دست دادن یه عشق زمینی نیست . 

یا به هر دلیل کاذب دیگه ای که خیلی الان به

خاطر اون قلم می زنن . من دوست دارم بتونم

انقدر عاشقم . عاشق همه آدمها . به نظر شما

این همه کشتار و جنایتهایی که در گوشه و

کنار دنیا همه روزه اتفاق می افته و همه ما

شاهد اونیم و با کمال وقاحت به خاطر آسایش

خودمون حاضریم همه رو نادیده بگیریم گریه

نداره ..... چرا ما همیشه باید به خاطر دل

خودمون بنویسیم . مگه نمی شه به خاطر یه

آدم بی سواد ، نابینا ، ناشنوا ، یا حتی کسی

که قدرت نوشتن نداره نوشت ... یعنی واقعآ نمی شه؟؟؟          

|+| نوشته شده توسط کوروش در سه شنبه 31 مرداد1385 و ساعت 8:12 بعد از ظهر  
 جاده خوشبختی
یه چیزی رو خیلی مطمئنم...اونم اینکه

همیشه از شروع کردن می ترسم.

حالا هر کاری که می خواد باشه . خیلی

چیزا شروع کردنش ذوق و شوق داره .

هیچ وقت یادم نمیره . وقتی خودمو آماده

می کردم برای شروع یه دوست داشتن ،

برای شروع یه عاشق شدن ، برای شروع 

پیمودن میسری که اگه خیلی خوش شانس

باشی آخرش یه سعادت و خوشبختی کاذبه

که دل خیلی از آدما به اون خوشه . اما این 

چیزی نبود که من دنبالش بودم . من خواهان 

یه سعادت ابدی بودم اونم فقط با تو و در

کنار تو که فکر می کنم  حق هر آدمیه ...

ولی من نمی دونستم تو مسیری که دارم 

با تو طی می کنم خوشبختی منو تو

آغوش گرفته و من دارم بهترین لحظه های

زندگی فلاکت بارم رو سپری می کنم . 

اما دریغ که من تو این خیال بودم که آخر 

مسیر خوشبختی داره انتظارم رو می کشه . 

نمی دونستم به همین راحتی دارم احساس 

خوشبختی رو از دست می دم . 

مگه عمر کوتاه انسان چقدر ارزش داره که 

بخوایی نیمی از اونو دنبال خوشبختی کاذب

باشی . چرا ما عادت کردیم دنبال چیزهایی 

که می خوائیم بگردیم . مگه نمی شه صبر 

کرد تا اونا ما رو پیدا کنن . 

ولی این بار من می خوام این راه رو امتحان

کنم . 

انقدر منتظر می مونم تا یه روز سهم من

از خوشبختی از یه افق دور طلوع کنه و

من با اشتیاق تمام ظهور اون رو نظاره کنم . 

ولی دریغ که باز هم تو پهنه بی تو بودن قدم 

می زنم . هر قدر هم که خوشبخت بشم مگه 

بی تو می تونه  معنایی داشته باشه ؟؟؟؟؟

بدونه تو دنیا برام ارزشی نداره . کاش خودم

می مردم ، اما مرگ لحظه های پر احساس 

زندگیم رو نمی دیدم . 

خــــــــــــــــدا چقــــدر سخته تحملش...      

|+| نوشته شده توسط کوروش در شنبه 24 تیر1385 و ساعت 9:0 بعد از ظهر  
 تولدم مبارک...
سلام بچه ها

امروز تولد منه . من که یادم نمی یاد

کی و کجا ... ولی چیز هایی

که ثبت شده می گن که ۱ /۴/۵۹ بدنیا

اومدم . نمی دونم چطوری گذروندم ولی

حداقلش اینکه چند سال اخیر رو که خوب

درک کردم برام اصلا جذابیتی نداشته . هر

چند که سعی کردم خیلی چیز هارو به خودم

و دیگران ثابت کنم نشد...سعی کردم

دوست داشته باشم و کاری کنم که دوستم

داشته باشن ...ولی زهی خیال محال...

هر کسی منو به هر اندازه ای که بدردش

می خوردم دوست داشت . البته دوست داشت

که نه ، بگم تحمل می کردم قشنگتره...

این چند ساله انقدر برام عذاب آور و دردناک بود

که به هیچ وجه دوست ندارم ۱ تیر ماه رو تجربه

کنم . یکسال دعا کردم که همچین روز رو نبینم

ولی متاسفانه دارم احساسش می کنم . امسال

هم کارم همونه. اصلا برام خوشایند نیست که

سال دیگه همچین روزی احساس وجود کنم .

شاید این طوری جا برای خیلی ها باز بشه .

ولی با این حال خودم به  ودم می گم :

تولدم مبارک... 

 

how can he mend all the heartaches he has made? baby how can he mend all the heartaches he has made... bye for now

 

|+| نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 1 تیر1385 و ساعت 11:44 قبل از ظهر  
 حسرت
وقتی به پشت سرم نگاه می کنم و رد پامو تو

شن زار زندگی می بینم نمی تونم به خودم

بقبولونم که این مسیرو من طی کردم . یادمه 

بچه که بودم فکر می کردم که زندگی یه مسیر

قشنگ و رویایی که وقتی توش قدم می زنی با 

تمام وجودت احساس شادی می کنی . می تونی

مسیرت رو خودت انتخاب کنی . می تونی هر جا

که بخوایی توقف کنی و ... ولی افسوس و هزاران 

افسوس...

افسوس که نمی دونستم همه ما مثل یک تکه

خمیر تو دستهای قدرتمند سرنوشت قرار داریم . 

و این زندگی ما رو به هر شکلی که می خواد در 

میاره . یکی رو انقدر زیبا می سازه ( چه معنوی و

چه ظاهری ) که روی بلندترین قله های زندگی

قرار می گیره ، ودر مقابل هستن کسایی که هیچ

چیز بجزء یک جسم تهی از هیچ نصیبشون از این دار فانیه...

کسایی که در حیرانی نگاهشون میشه صدای خواهش

رو شنید . 

و من اشتباهم همین بود . می خواستم تو این

مسیر خوشبختی رو تجربه کنم . نمی دونستم که 

خوشبختی آخر راهه . نمی دونستم که به انتظار

نشستن و زل زدن به شن زار زندگی برای روئیدن 

یه شاخ امید کاری عبث و بیهوده است که فقط باعث

این شد تا کسایی که از کنارم رد می شدن بهم بخندن . 

و هیچ کدوم بهم نگفتن و دستم رو نگرفتن ، همه فقط 

با یک لبخند ملیح و یک " موفق باشی " یه امید و حس

کاذب رو بهم تزریق می کردن . افسوس که با چشمانی

بسته می خواستم قله های بلند خوشبختی رو فتح کنم . 

ولی چنان به ته دره سقوط کردم که ... و هنوز هم  با ناله

ضعیفی کمک خواستن رو فریاد می کشم  و منتظر یک

نوازش به روی دستهای ضعف و نحیفم هستم تا بتونم

حس زندگی رو دوباره تجربه کنم . این دفعه می خوام یه 

راه دیگه رو برم . می خوام جاده خالی دوست داشتن رو 

قدم بردارم . می خوام آواز ابدیت رو تو این جاده فریاد بکشم 

می خوام رشته نیلوفری یأس رو که تمام وجودم رو گرفته 

و داره ریشه نا امیدی رو تو وجودم فرو می کنه رو رها

کنم و...

امشب می خوام از مرز ترس بگذرم . می خوام یاد

مهربونت رو تو ذهنم با یاد خدا پیوند بزنم . 

می خوام عاشق بشم . عاشق خدا و تنهایی خـــــــــدا.

 

به شوق نور در ظلمت قدم بردار

به این غمهای جان آزار دل مسپار

که مرغان گلستان زاد

که سرشارند از آواز و آزادی

نمی دانند هرگز لذت و ذوق رهایی را

و رعنایان تن در نور پرورده

نمی دانند در پایان تاریکی شکوه روشنایی را !!!                

|+| نوشته شده توسط کوروش در سه شنبه 9 خرداد1385 و ساعت 10:49 قبل از ظهر  
 یه بغض یه ساله...
سلام...

بذار اول یه خواهش ازت کنم...خدائیش این نامه رو

تا آخر بخون.نترس ، نمی خوام نظرت رو در مورد

خودم عوض کنم...چون می دونم خدا هم بیاد تو

نظرت در مورد من و عشق من عوض نمی شه.

نمی خوام دلتم برای من بسوزه . چون کسایی که

باید فکر منو می کردن و پشتمو خالی نمی کردن

این کارو خیلی راحت انجام دادن ، تو که دیگه جای

خود داری و من از تو انتظاری ندارم .

یکسال گذشت. یکسال از روزهایی که شیرین ترین

بهار عمر منو رقم زد می گذره.روزایی که احساس

می کردم خوشبخت ترین آدم روی زمینم.احساس

می کردم رو ابرا قدم می زنم. کلی خدا رو شکر

می کردم که برای یکبار هم که شده هوای منو داشته،

انقدر خوشحال بودم و خودمو انقدر خوشبخت احساس

می کردم که فکر اینو که اینم می تونه مثل خیلی

رابطه های دیگه یه دوستی ساده خیابونی باشه رو

نمی کردم . چون خودم با این نیت جلو نیومدم ...

و فکر می کردم تو هم انقدر دلت بزرگ هست

که من کوچیک رو توش جا بدی و بذاری منم

احساس بزرگی کنم.

ولی...ولی افسوس...افسوس که داشتم تو سراب قدم

می زدم و خودم هم نمی خواستم اینو قبول کنم . اصلآ 

برام قابل قبول نبود که بهار من با اون همه مهربونی یه 

دفعه همه چیز رو بهم بریزه ...

وقتی رفتی مسافرت روزها هم برام شب شد . همه چی 

تو تاریکی بود .کارم شده بود نشستن تو پارک و زل زدن 

به یه پنجره . هیچ کس ازم نپرسید که چرا این همه به

یه پنجره زل می زنی. کسی نمی دونست که اون پنجره

به اتاقی باز می شه که یه روزی همه زندگیم اونجا بود.

صبحها نور زیبای خورشید از اون پنجره به اتاقش می تاید 

و شبها نور نرم ماه بسترش رو روشن می کرد .

پنجره ای که بزرگترین آرزوی من دیدن شبح صورتش

از پشتش بود .آره...هیچ کس نپرسید چرا اون پنجره

خالی برای من قدر یه دنیا ارزش داره...

تابستون تموم شد...وقتی تو یه روز پاییزی تو رو تو

خیابون دیدم سردی نگاهت تنمو لرزوند . احساس

کردم هر چی غم تو دنیاست تو دلم جمع شد . 

آخه بی انصاف ، به خدا دل کوچیکم تحمل این همه 

غم رو نداشت . 

پاییز تموم شد ...زمستون اومد.شبهای سرد یه

زمستون خشگ و باز هم نشستن و زل زدن به پنجره.

شبایی که همه تو بستر گرمشون می خوابیدن ، من 

باید رو پله های سرد یه پارک غریب می نشستم و...

حالا بازم بهار شده ... هم خوشحالم هم ناراحت ...

خوشحالم به این خاطر که روزایی از راه رسیدن که

من خوشبخت ترین بودم . و ناراحتم ، ناراحت از این

که از رفتنت نزدیک به ده ماه می گذره. ده ماهی که 

برای من به اندازه ده سال و بیشتر سختی داشت.

احساس می کنم تنهاترین آدم روی زمینم . 

ولی تنهایی که بعد از عشق تو و به خاطر تو رقم

بخوره هم می تونه شیرین باشه، خیلی شیرین...

و همچنان ادامه داره...نشستن و زل زدن به پنجره...  

 

 

این سرگذشت یکسال گذشته منه...از اردیبهشت ۸۴ تا امروز...

امیدوارم  این نامه رو بخونه و بدونه که هنوز هم برای شنیدن

صداش منتظرم...خیلی هم منتظرم...            

 

|+| نوشته شده توسط کوروش در جمعه 22 اردیبهشت1385 و ساعت 8:28 بعد از ظهر  
 بخشی از به عشق سرگردانم ... مارلن ( نوشته : کارو )
مارلن من...مارلن نازنین من !  مارلن نازنینی که دیگر مال من

نیستی ! حالا که این نامه را به تو می نویسم تو در جستجوی

کدام آرزوی گمشده خودت و خود آرزوی گمشده کیستی؟؟؟

ولی هر جا با هر که هستی باید به خاطر همه آن شبهای

سرسام گرفته که تا سپیده صبح به خاطر تو دیوانه وار گریه

می کردم  اکنون  بعد از سالها خاموشی یک بار حرفهای

مرا گوش کنی... حرف نه ! به دردهای سینه خراش دلم...

دل طوفانزده طوفان زایم که من اینک آهنگ فریاد فراموش

شده اش را برای تو می سرایم...

از من انتظار نداشته باش که سراپای این اوراق در هم

ریخته را که بناست فریاد قلبم در سپیدی رویشان سیاهی

درد بی پایان مرا ناپدید کنند با وصف زیبائیهای تو سیاه کنم.

من دیگر آن انسان تو سری خورده مایوس و تنهای سابق نیستم.

گذشت زمان در اعماق وجود من ، در پریشانی روح پریشانم ،

در تار و پود من آتشی شعله ور ساخته که هر شعله اش

عصاره صدها هزار کینه و هزاران هزار عشق انسانی است .

وجود من اکنون حصار پولادینی است که اشک عجز در چهار

دیوار شکست بر ندارش زندانی است . و قلبم...........

سرچشمه همه آهنگهایی که نغمه شب زنده دارشان

مقدمه ای بر پایان وحشتناک این شب وحشت زده ظلمانی است.

..... و تپش قلبم . همان قلبی که در گذشته های پوچ ـ گذشته های

هیچ ـ بستر در هم ریخته مشتی عشق و اشک آسمانی بود ،

تپش های همان قلبم ، امروز فریاد ظلمت شکن طبل عصیان

حقیقت یک عشق جاودانی است : عشق به انسان ، به

سرنوشت انسان ، به فردایی که در پهنه عشرت بارش اشک های

حسرت ، اشک های فقر و در به دری جز دامن پاره پاره نظام سرمایه

در دیدگان هیچ ستمکشی آشیان ندارد... عشق به فردای 

خانه به دوشانی که امروز نان خشگ را به جای پنیر ، با نانی

که خشگ نیست می خورند معهذا پای در زنجیر زر در پریشانی 

بیابان بی آب و علف امروز سبزه های سپیده دم فردا را می کارند........ 

 

بچه ها قشنگ نیست ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟    

  

        

|+| نوشته شده توسط کوروش در چهارشنبه 30 فروردین1385 و ساعت 1:31 قبل از ظهر  
 عشق
عــشــــــــــــــــق

با هم ایستادن زیر باران و

خیس شدن نیست...

عــشــــــــــــــــق

آن است که یکی چتر شود

و دیگری نفهمد که چــــــــرا 

خیس نشد...........

چقدر زیبا در چند جمله ساده عشق

رو بیان کرده...مطلبی که میشه در

موردش روزها نوشت و سالها صحبت

کرد... اینطور نیست؟؟؟ 

  

|+| نوشته شده توسط کوروش در چهارشنبه 23 فروردین1385 و ساعت 0:6 قبل از ظهر  
 
کاش می توانستی فریاد هزاران حرف

نگفته ام را از سکوت چشمانم بخوانی

..

..

..

..

روزی که آهنگ هر حرف زندگی است

تا من به دنبال آخرین شعر رنج قافیه نبرم

روزی که هر لب ترانه است

تا کمترین سرود بوسه باشد

روزی که تو بیایی ، برای همیشه بیایی

و مهربانی با زیبایی یکسان شود

روزی که ما برای کبوترهایمان دانه بریزیم

و من آن روز را انتظار می کشم

حتی روزی که دیگر نباشم...

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط کوروش در جمعه 11 فروردین1385 و ساعت 0:47 قبل از ظهر  
 
بی ثمر هر ساله در فکر بهاران ولی

 

چون بهاران می رسد با ما خزانی می کند

 

سالها شد رفته دمسازم زدست اما هنوز

 

در درونم زنده است و زندگانی می کند 

|+| نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 13 بهمن1384 و ساعت 7:39 بعد از ظهر  
 
سعی کن همیشه تنها باشی زیرا تنها به دنیا آمده ای و تنها از دنیا خواهی

رفت . بگذار عظمت عشق را درک کنی ، زیرا آنقدر عظیم هست که تو و

هستی تو را نابود کند . بگذار خانه عشقت خالی از وجود کسی باشد زیرا

اگر عشق در ان منزل کند به ویرانه هایش هم  رحم نخواهد کرد . اما اگر

روزی آمد که عاشق شدی تنها یک نفر را دوست داشته باش .... بخواب و

بخند و قدم بردار تنها بخاطر " او " ... بگذار عشقی را داشته باشی پاک ،

مقدس و آسمانی و

 مگذار که یاد ما را طعم تلخ این حقیقت ببرد... 

|+| نوشته شده توسط کوروش در چهارشنبه 12 بهمن1384 و ساعت 7:4 بعد از ظهر  
 
باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باز این چه نوحه و چه عذاب و چه ماتم است..........

بچه ها این شبها رو راحت از دست ندین....منم دعا کنین.بد جوری داغونم.

|+| نوشته شده توسط کوروش در دوشنبه 10 بهمن1384 و ساعت 8:5 بعد از ظهر  
 
روزها یکی پس از دیگری می گذرد و این منم که قافله عمر را از گذرگاه خیال

عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه اشگ در چشمانم حلقه

می زند و گاه لبریز از شوق می گردم . زندگی آمیزه ای است از تلخ و

شیرین و تا ندانی شوری چیست و تا زخم روزگار را روی بدن و اندیشه ات

حس نکنی ،هرگز شیرینی موفقیت را درک نخواهی کرد.

موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حضیض به اوج می

رسی و این لحظه ای است که درد را با آغوش باز حس کرده ای  و حال

مفهوم حلاوت را درک می کنی .

هر بهار را خزانی و هر خزانی را بهاری است و بهار بی مهنا می بود اگر

خزانی وجود نداشت. 

آری.....زندگی همچون فصول سال است . هر فصل رنگی تازه به خود می

گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد  و این منم که غمهای زندگی ام را

هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم سختی هایش را

بار دیگر درمی نوردم و خودم را میبینم که کوه مشکلات را پشت سر نهاده ام

شوقی مضاعف در وجودم حس میکنم و میپذیرم که :

  

زندگی با غم و اندوهش باز هم

زیباست..

|+| نوشته شده توسط کوروش در چهارشنبه 5 بهمن1384 و ساعت 5:4 بعد از ظهر  
 
خنجـــر بـــرام بیارید مـــن از تبار دردم

 

عمری بی طلوعم مثل غروبـی سردم

 

آینه دار غـــربـــت با آدمـــاش غــریبــه

 

حوّای چشمای من در حسرت یه سیبه

|+| نوشته شده توسط کوروش در چهارشنبه 5 بهمن1384 و ساعت 4:50 بعد از ظهر  
 
تاریک سر نوشت من

 

فانوس من شکسته

 

عمریی بغضی سنگین

 

راه گلومو بسته

 

از شب به شب رسیده ام

 

از کوچه ها به بن بست

 

آی آدمای سر خوش

 

جایی برای من هست؟ 

 

  

|+| نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 22 دی1384 و ساعت 8:9 بعد از ظهر  
 
بنام خداوند ایثار و انصاف

طبق معمول قلم دستم می گیرم تا احساس واموندمو یه جورایی روی کـــــاغذ بیارم.

ولی بازم باید چند ساعت به یه نقطه ای زل بزنم تا چند خـــــط به هـــــزار جون کندن

بنویسم.اصلآ مگه این کاغذ سفید چه گناهی کرده که باید اینطوری با من همدرد بشه

ووجود پاک و سفید خودشو با غمها و درددلای من سیاه کنه....؟البته چیزی که مهمه

اینکه کاغذ خیلی صبوره ...هر چی که روش بنویسی تا هر زمان کــــه بخـــوایی برات

حفظش می کنه....بگذریم..

موندم چطوری این دل پر آشوب رو یه کم آرومش کنم ؟ تا کی باید منتظر باشم ته یه

عطر آشنا تو وجودم بپیچه ؟ تا کی باید گوش به زنگ طنین قدمهای یه هم درد باشم

؟ کسی که احساس کنم اومده تا این همه سوال بی جواب ذهن منو پاسخ بده یا

حداقل کمکم کنه پاسخشو پیدا کنم.

تمام لحظه های تنهایی من خسته اند ، این احساس خستگی داره منو از پا

میندازه....داره این احساس به من دست می ده که غم با تمام ثانیه های زندگی من

اجین شده ....تارهای غم داخل پودهای وجود من رخنه کرده و اینها همه با هم پیکره

بی جان و نحیف مرا بوجود آورده...

یه جورایی مثل همون کاغذ می مونم ... غم هام مثل نوشته های روی کاغذ می

مونه که اگر نوشته ها از بین بره کاغذ هم دیگه وجود نداره....ولی اگر هم باشه

همیشه ردهای دردهای قبلی توی وجودشه...... 

اینم یه شب دیگه و یه درد دیگه................................

|+| نوشته شده توسط کوروش در سه شنبه 20 دی1384 و ساعت 9:17 بعد از ظهر  
 
به نام نامی حضرت دوست

....داره برف میاد. چی بهتر از قدم زدن زیر برفمی تونه آدمو آروم

کنه. یه جورایی خاطرات خوب و بد گذشتم مثل همین دونه های برف

تو ذهنم آروم می گیرن.....دیـــگه بیشتر از این دوســــت ندارم این

شب قشنگ و رویایی رو خـــــراب کنم.....

آن روزها رفتند..

آن روزهای خوب

آن روزهای برفی خاموش

کز پشت شیشه در اتاق گرم

هر دم به بیرون خیره می گشتم

آرام می بارید

بر گیسوان کاجهای پیر

بر رشته سست طناب رخت.......

....

.... 

|+| نوشته شده توسط کوروش در دوشنبه 19 دی1384 و ساعت 9:9 بعد از ظهر  
 
حقیقت جاریست

 

عظمت بی همتاست

 

و عـشـــق حــــــــــق

 

در جاده پر مــــــــهـــــــر و لطفش

 

بر همه ذرات و موجودات

 

لبریز و جاریست....

 

خیلی حرفها برای گفتن داره...هر چی رو که من این چند وقت در مورد

حقیقت می خواستم بدونم تو این چند خط پیدا کردم.....شما چی ؟ به نظر

شما ارزش تأمل نداره؟؟؟؟؟؟ 

|+| نوشته شده توسط کوروش در یکشنبه 18 دی1384 و ساعت 2:29 بعد از ظهر  
 
چه سخت است انسان بودن.....عاشق

بودن.....ولی وابسته نبودن...

من خیلی این نوشته رو دوست دارم...حرفی که اگه من هزار سالم روش

فکر کنم و بنویسم بازم سیراب نمی شم .

 

|+| نوشته شده توسط کوروش در شنبه 17 دی1384 و ساعت 7:28 بعد از ظهر  
 
ـ  حق را دریاب که خویش هستی و برای خویش و

هستی جریان داشته باش.

ـ  زندگی جریان عشقی است که در میان همه ما

انسانها وجود دارد...

ـ  عظتی که چیزی از آن درک نگردد ، چیزی از آن درک

نشده است.

|+| نوشته شده توسط کوروش در شنبه 17 دی1384 و ساعت 7:15 بعد از ظهر  
 
قبیـــلـــــه یعنی یه نفــــــــر

 

هـــــــم خونی معنــــــا نداره

 

همبستگی خوابـــــــی کــــه

 

تعبیـــــر فــــــــــردا نـــــــداره

 

تقدیم به همه کسانی که به خیال همبستگی به رفیقان نشستن ، ولی ................

|+| نوشته شده توسط کوروش در سه شنبه 13 دی1384 و ساعت 12:47 بعد از ظهر  
 
هنگــام وداع با دوســــت

 

          اندوهگین نیستم

 

زیــرا آنچـــه که بیش از همه در او دوســت

 

می دارم شاید در غیاب او گرامی تر باشد.

|+| نوشته شده توسط کوروش در شنبه 10 دی1384 و ساعت 8:39 بعد از ظهر  
 
امشب شب یلداست....خیلی ها امشب با همن..خیلی

ها از دیدن هم بازهم خوشحال میشن...ولی من باید یه

شب دیگه هم تنها باشم ...اونم بلند ترین شب  رو

که ........

اندکــــــــــی صبـــــــــــــــــر سحـــــــــــــــر نزدیـــک

اســـــــــــــت..

|+| نوشته شده توسط کوروش در چهارشنبه 30 آذر1384 و ساعت 7:5 بعد از ظهر  
 
من به اندازه زیبایی تو

              تنهایـــــــــم

تو به اندازه تنهایی من 

              زیبایـــــــــی ...  

|+| نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 24 آذر1384 و ساعت 8:49 بعد از ظهر  
 
دچار باید بود

      و گر نه حیرت میان دو حرف

                   حـــــــــــــــرام خوهد شد

و عشـــــــــــــــــــق

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست

و عشــــــــــــــــــــق

صدای فاصله هاست

                               صدای فاصله هایی که

                                                غرق ابهامند...!

|+| نوشته شده توسط کوروش در پنجشنبه 17 آذر1384 و ساعت 9:49 بعد از ظهر